1396/11/29

آزموده را آزمودن خطاست

میلاد عظیمی

آزموده را آزمودن خطاست

این روزها دختران خیابان انقلاب نقل مجالس هستند. یکی می‌گوید کار این بانوان بی‌اهمیت است و دیگری آن را بسیار مهم می‌پندارد. به نظر من این مسئله مهم است چون به یکی از حقوق قطعی انسان معطوف است و بی‌اهمیت جلوه دادن آن پاک کردن صورت‌مسئله است. همچنین اگر این موضوع با دوراندیشی و درایت مدیریت نشود می تواند به تعمیق شکافهای موجود در جامعه ما بینجامد که زیانش دامنگیر همه خواهد شد.  

بازتابها را که می خواندم به یاد دو نوشته افتادم. اول خاطره ای است از اشرف پهلوی:

«وقتی [درشهریورماه 1357] در فرودگاه مهرآباد تهران هواپیمای من به زمین نشست، مجبور بودم با واقعیت تلخی رو به رو شوم. انبوه مردم عادی در اطراف بنای یادبود شهیاد[=میدان آزادی کنونی] تظاهرات می کردند. به من گفتند جاده ها بسته است و باید برای رفتن به خانه ام در سعدآباد از هلی کوپتر استفاده کنم.

وقتی از بالای بنای یادبود شهیاد پرواز می کردم، دیدم یک گوشه ای از آن پایین کاملاً سیاه است. لحظه ای بعد متوجه شدم که این توده سیاه توده ای از زنان ایران است؛ زنانی که به یکی از بالاترین سطوح آزادی در خاورمیانه دست یافته بودند. در اینجا همان چادر مشکی هایی را به سر کرده بودند که مادربزرگ هایشان در مراسم عزاداری بر سر می کردند. فکر کردم خدایا کار به اینجا رسیده است؟» (چهره هایی در یک آینه؛ خاطرات اشرف پهلوی، ترجمه هرمز عبداللهی، نشر فرزان)

پاسخ به سؤال شاهزاده خانم را می خواهم از نوشته مورخ و محقق بسیاردان و روشن‌بین استاد عباس زریاب خویی نقل کنم. زریاب در زندگی‌نامه خود‌نوشتش مروری موجز دارد بر عصر رضاشاهی؛ یعنی دوران جوانی خود. این مقاله از نوشته‌های بسیار پخته و آموزنده زریاب است و من آن را در کتاب "شط شیرین پر شوکت" که گزیده‌ای از مقالات و نوشته‌های زریاب است (مروارید،1387) نقل کرده‌ام. در سخن زریاب یک نکته بسیار مهم هست. می‌گوید توده ملت دغدغه آزادی بیان و اندیشه ندارند اما درد و دغدغه آزادی‌های اجتماعی و آزادی در گزینش سبک زندگی شخصی دارند. این درد و دغدغه را شاید بتوان سرکوب کرد اما نمی توان نابود کرد. سرانجام روزی - گیرم پس از چهل و سه سال باشد- سر بر‌خواهد کرد و شاهزاده خانم سربه هوا را متعجب و مأیوس خواهد کرد: «برای من دیدن صحنه [انبوه خانم های چادری] به دیدن کودکی می مانست که بزرگش کرده بودم و اکنون بیمار شده و رو به مرگ است». (همان).

نوشته زریاب را بخوانید:

 

«دوره جوانی من در یک حکومت پلیسی سپری شد. شبح و قیافه پلیس برای ما رعب‌آور بود. این حکومت پلیسی نظم و ترتیب خشک ظاهری به همراه داشت. دستگاه دولتی به طور منظم کار می‌کرد و مردم بدون اعتراض به کار خود مشغول بودند. اما در باطن چنین نبود. رعب و وحشت از دستگاه دولتی نفرت و انزجار شدید از آن را به همراه داشت. روشنفکران که عده ایشان بسیار معدود بود از نبودن آزادی فکر و قلم می‌نالیدند ولی این امر برای توده عظیم مردم اهمیت چندان نداشت یا اصلا اهمیت نداشت. آنچه مردم را سخت ناراحت می‌کرد و آنان را به بغض و خشونت با دستگاه دولتی وامی‌داشت این بود که می‌پنداشتند دولت ضد دین مبین اسلام است و می‌خواهد ریشه این دین را بکند.

درحقیقت این مسئله اساسی نداشت. حکومت نمی‌توانست با دین مخالف باشد ولی چون ساده‌اندیش بود و خیال می‌کرد که مثلا عزاداری علنی برای حضرت سیدالشهداء مخالف با تمدن اروپایی است، از آن جلوگیری می کرد. منع عزاداری حسینی خشم و نفرت مردم را از دستگاه دولتی سخت برانگیخت و این خشم و نفرت به خصومت و دشمنی بدل گردید.

"کشف حجاب" که از سال 1314 معمول شد، بر این پندار دامن زد. دولت به جای اینکه مسئله کشف حجاب را امری خصوصی اعلام کند و آن را امری اختیاری بداند، امری الزامی دانست. پاسبان‌ها مأمور بودند که در کوچه ها و خیابانها، زنانی را که حتی روسری بر سر دارند، مورد شتم و آزار قرار دهند و روسری‌شان را پاره کنند. این سیاستهای غلط احمقانه دولت، فاصله و شکاف میان دولت و مردم را روز به روز زیادتر کرد تا جایی که در روز هجوم قوای متفقین به ایران در شهریور 1320 مردم بازتابی نشان ندادند و بلکه خوشحال شدند و اشغال وطن خود را نادیده گرفتند». (شط شیرین پرشوکت، به کوشش میلاد عظیمی، صص55-56).